
اگر فضل خدای ما٬ به جنبش جا دهد ما را
به عشق او دهیم از جان و دل، فردوس اعلی را
به آب چشم و رنگ زرد و داغ بندگی بر دل
که در کار است ما را، نیست حاجت حق تعالی را
بود تاویل این مصراع حافظ آنچه من گفتم
«به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را»1
نباشد لطف او با ما، چه سود از زهد و از تقوا
چو باشد لطف او با ما، چه حاصل زهد و تقوا را
ولی ما را بباید طاعت و تقوا و اخلاصی
ادب باید رعایت کرد امر حق تعالی را
بلی ما را نباشد کار با رد و قبول او
که او بهتر شناسد خبث و طیب و طینت ما را
بترس از آنچه در اول مقدر شد برای تو
به اهل معرفت بگذار بس حل معما را
بیا خاموش شو ای فیض از این اسرار و دم درکش
«که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»2
پی نوشت:
1- ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنیست
2- حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
"خودم" ژرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!
کسی را تاب دیدار سر زلف ژریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟!
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش٬آهوهای صحرا را!
چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

دلی که پیش تو ره یافت بازپس نرود
هواگرفته عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به داغ غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خاروخس نرود
دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
