X
تبلیغات
... با که گویم

























... با که گویم

... با که گویم غم دیوانگی خود، جز یار

بر آستان تو دل پایمال صد دردست
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
شب است و اینه خواب سپیده می بیند
بیا که روز خوش ما خیال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق
که سینه ها سیه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست
دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست 
می گویم:
روزها... 
میان ازدحام آدمیان مضطرب
شب ها...
از پشت پنجره کثیف اتوبوس
.
.
به انتظار دیدن یک صحنه زیبا
به امید رسیدن یک لحظه خوب...
                                           دریغ!
گفته اند:
16 سالم بود... بچه بودم... دو روز بعد؛ آره! فقط دو روز بعد دیگه بچه نبودم!
دیالوگ خسرو شکیبایی در اتوبوس شب

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 23:53 توسط هیهات|

ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 0:34 توسط هیهات|


http://www.bultannews.com/files/fa/news/1391/4/8/91039_684.jpg

نه گرانی، نه بی اخلاقی، نه خستگی، نه شلوغی، نه استرس، نه ترافیک...

هیچ کدام آزاردهنده نبود،

                                اگر...

                                       تهرانِ لعنتی تو را کم دارد..

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 22:17 توسط هیهات|


در انتظار تو بودم امیدوار امشب

نیامدی و مرا کشت انتظار امشب

کجا شدی که به امید دیدنت تا روز

دمی به هم نزدم چشم اشکبار امشب

به چشم و گیسو و زلفت قسم که بی تو مرا

نه خواب بود و نه آرام و نه قرار امشب

شنیده هرکه ز من های های گریه ی زار

گریست بر من بیچاره زار زار امشب

لبم به لب نه و با من دمی به روز برآور

که برلب آمده جانم هزار بار امشب

چو شمع، محتشم از درد مُرد و دلسوزی

نکرد بر سر بالین او گذار امشب

دنباله:
یک بیت از این غزل را ننوشتم.

گفته اند:

- به یک جاهایی می‌رسی گاهی که هیچ وقت فکرش را هم نمی‌توانستی بکنی، در مخیله‌ت نمی‌گنجید و فکر می‌کردی فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها از آن حالت‌ها فاصله داری. اما حالا باید بروی و گذشته‌ات را ببینی که چه طور شد داری می‌شوی همان‌چیزی که از آن متنفر بودی. باید بروی تمام حرف‌های گذشته‌ات را، تمام حرکات گذشته‌ات را، تمام فکرهای گذشته‌ات را و تمام خیال‌های گذشته‌ات را از توی زیر زمین  ِ تاریک و نمور مغزت بکشی بیرون و بریزی زیر آفتاب و خوب زیر و روی‌شان کنی و از بوی گندشان هم نترسی. باید تمام چراغ‌ها را خاموش کنی و فیلم زنده‌گی‌ات را بگذاری و بعد اسلوموشن‌ش کنی و تکه‌تکه و با دقت نگاه کنی. باید بفهمی چه غلطی کردی که رسیده‌ای این‌جا، باید بفهمی چه خیالی از سرت گذشته که پرت شده‌ای این‌جا و باید ببنی که در جریان نفس کشیدن‌هایت چه بلایی سر خودت آورده‌ای که دیگر شش‌هایت مزه‌ی هوای خوب را نمی‌چشد. باید برگردی و دوباره ببینی همه چیز را. دیر می‌شود روزی که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد.

بید مجنون

- می دونی؟! زندگی من خیلی جالب نیست. میرم سر ِکار...برمی گردم خونه... نمی دونم چی بگم... باید دفتر خاطراتم رو بخونی... میدونی؟ همش خالیه!

Eternal Sunshine Of The Spotless Mind(2004) - Michel Gondry

می گویم:

هوای گریه با من است... +

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 13:43 توسط هیهات|


به غم های پیرزن قالی باف که دخترش را باد برد...


باد در کوچه سخت می بردت، توده ی ابر سایبان می شد
ذره ذره بریدی و رفتی، مادرت داشت نصف جان می شد

تو که از روزهای رفته ی عمر، هیچ طعم خوشی نفهمیدی
عسل زندگی اگر هم بود، تا بنوشیش شوکران می شد

خواستی بعد از این خودت باشی، پی آزادی دلت رفتی
حیف در چشم تو نشانی ها، سمت بیراه را نشان می شد

چادرت رفت تا فراموشی، قد کشیدند کفشهایت بعد
خوشه های بکارت بدنت، آستین آستین عیان می شد

چشمت از پشت شیشه ی دودی، خاطرات گذشته را تف کرد
طبع گرم دهاتی ات آرام، در تب شهری ات نهان می شد

چشم هایت به "هرچه..." باز شدند، در حصار مدادهای سیاه
میوه های شکفته ی بدنت، طعمه ی چشم عابران می شد

مادرت بعد رفتنت هر روز، پشت قالی بهار می بارید
پدرت توی خواب های خودش، بیشتر با تو مهربان می شد

در میان غریبه ها حالا، سرزمین قشنگ آزادی
چند هکتار از بهشت تو بود، چند پرواز، آسمان می شد؟

آسمان برف برف می بارید، روسری باد را تکان می داد
شب سرد و گرفته ی تهران، با تو آغاز داستان می شد

می گویم:

هر وقت بیت هفتم را می خوانم می روم به بعد از ظهر دلگیر آن خانه محقر روستایی. می روم در متن آن سکوت مرگبار و می بینم پیرزنی را که پشت دار قالی نشسته است و چند رج می زند و ناگهان... فکری انگار آوار زلزله ای سهمگین بر سرش خراب می شود و بعد قطرات اشک آرام و بی وقفه نقش قالی را پیش چشمش تار می کنند. می بینم چهره چروکیده پیرمرد را که تازه از کار برگشته است و بی سلام می رود گوشه اتاق می نشیند و گاه گاهی نگاه می کند به زنی که پشت دار قالی نشسته است... و حالا دیگر شانه هایش می لرزند!
تمام این داستان ها را -و خیلی بیشتر از این را- توی همان یک بیت می بینم. گفتم که نپرسی چرا بغض می کنی.

 گفته اند:

تکیه کلامش این بود:« مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر.»
از همه ی اندیشه های سارتر و دوبوار، واژه های دلهره، انتخاب، مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماهه ای با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعدها فکر کرد از زور بی جا و مکانی به او روی اورده است.
با هر مردی که اشنا می شد از زندگی ارمانی زناشویی ازاد ولی همراه با مسئولیت حرف می زد.
حالا هر شب وقتی کنار خیابان می ایستد تا از میان انبوه ماشین هایی که جلوش ترمز می کنند، یکی را انتخاب کند، به خودش می گوید: شاید این یکی معنی زندگی ازاد زناشویی همراه با مسئولیت را بفهمد.

بازی عروس و داماد - بلقیس سلیمانی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 5:12 توسط هیهات|

چشم ما بسته ی زیبایی این عالم نیست

چشم، زخمی است که وامانده ی هر مرهم نیست

چشم، زخمی است بر این چهره، دهان زخم دگر

زخم از این گونه بر این چهره ی پر غم، کم نیست

زخم هایی که ترک خورده ی داغی کهن اند

داغی آن قدر کهن سالکه در یادم نیست

چشم زخمم زند این، زخم زبانم زند آن

ذوق همصحبتی محرم و نامحرم نیست

چشم می بندم و لب می گزم و می گذرم

چشم می بندم و می بینم: این عالم نیست...!

گفته اند:

حفره ای که یک کلمه در سینه یا قلب کسی باز می کند گاهی از جای یک گلوله ی توپ بزرگتر و عمیق[تر] است. هرگز جایش را نمی شود با هیچی پر کرد.

علی شریعتی - گفتگوهای تنهایی(جلد اول)

می گویم:

خوب یادم می آید همین مرحوم شریعتی زمانی پز روشنفکری بود برای جماعتی که تفکر و عقل را بنام خودشان سند زده بودند و حتی یک وجب از آن را هم از ما دریغ می کردند! و تبعا نقل قول از او واجبی بود از واجبات دین هزاررنگ این ناکسان. همان ناکسانی که حالا از شریعتی و نام او عروسک خیمه شب بازی ساخته اند تا ساعات بی حاصل خود را با آن سپری کنند. برای این "نان به نرخ روز خور"های فرهنگی، هر چیز دوره ای دارد و فصلی معین. دوره شریعتی سپری شد! حالا فصل شاملو و هدایت است. گرچه به پایان آن هم نزدیک می شویم و فصل بعدی با بادهای کافکایی و طوفان های کامویی در راه است.

حرف ها دارم از بی بتگی های این جماعت...که نمی گویم. دیگر چون گذشته دست و دلم به انتقاد و شکوه نمی رود. من یکی که خودم را از رفتار این جماعت ناراحت نمی کنم. پیش از این کسانی به من یاد داده اند که هرچه فاصله انسان از تهی مایگی بیشتر شود، سکوتش بیشتر و غلیظ تر می شود. این جماعت دوروی بازیگر را باید فقط تماشا کرد و عبرت گرفت.

دنیا کوچک است. کوچکتر از آنکه تا پایانش معلوم نشود نامردمان چه در آستین دارند.

پی نوشت 1 :
داشتم کتاب "حق السکوت" محمدمهدی سیار را ورق می زدم که دیدم اتفاقا شاعر وبلاگی هم دارد با نام چشم-زخم. پست آخرش هم در ارتباط با استاد شفیعی کدکنی است و حتما به خواندنش می ارزد.

پی نوشت 2:
ناراحتم از اینکه نمی توانم به موقع بنویسم یا به مهر دوستان ادب ورز پاسخ بدهم. امیدوارم روزهایی بیاید که گیرودار زندگی واقعی فروکش کند و فرصت ها و انگیزه ها بیشتر شوند.


نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 0:12 توسط هیهات|

با زبانی سوخته در وحشت کابوس ها

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم

در شکاف دخمه ی این شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست اما طبل نوبت می زنند

آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است اما هنوز

می دمند آوارگان بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمان نور، حشر سایه هاست

پرده بردارید از پای این طاووس ها

دست بردارید از ما آی عیسایان کذب

دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!

انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک بگو!

تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟

گفته اند:

- مامی رز، من احساس می کنم مردم برای خودشون یه بیمارستان دیگه غیر از این یکی اختراع کردن. پیش خودشون خیال می کنن که مردم فقط برای خوب شدن میان بیمارستان. در صورتی که بعضی ها هم میان بیمارستان که بمیرن
- حق با توست، اسکار، من گمان می کنم همین اشتباهو برای زندگی هم می کنن.

داستان اسکار و بانوی گلی پوش - گلهای معرفت - اریک امانوئل اشمیت

می گویم:

زمانی بود که بر روزگار فخر می فروختم بخاطر بی نیازی و بی اعتنایی ام به همه آنچه برای مردمان مهم بود و برای من نبود. این احساس با من بود، گاهی قرین غم، گاهی همراه شادی هایی که کمتر بروز می دادم... آن را انگار که ارزشمندترین سرمایه ام باشد به سینه می فشردم. همصدا با قهقهه های توخالی بی پشتوانه، گریه می کردم و بر غم و غصه های پوچ لبخند تمسخر می زدم.

این احساس شاید یک مکمل هم داشت. می گویم شاید، چون من آن نصفه ی دیگر را  هرگز پیدا نکردم. این طرف-جایی که ایستاده بودم- را مطمئن بودم خبری نبود. فقط غرور و خودخواهی بود. همه اش حماقت بود. وقتی "خودی" نیست، "خواستنش" جز حماقت چیست؟!

"آن طرف" اما مبهم بود برایم. روشنای واضحی نمی دیدم. کم و بیش می شنیدم از آنها که رفته بودند و دیده بودند. اما نکردم خودم هم بروم و ببینم آنجا چه خبر است. فقط گاهی نسیمی می وزید که بویش حزن انگیز بود.
راستش از تمام بهشت آن طرف-آنها که دیده بودند می گفتند بهشت!- فقط همین حزنش به من رسید و ... تنهایی اش.

باری اکنون که میان زمین و آسمان معلق مانده ام، نه این طرفی ام، نه آن طرفی! خواستم به آنها که می فهمند من کجا بوده ام و حالا نیستم، بگویم اگر "آن طرف" نمی روی لااقل همانجا بایست. نسیم ها را دریاب قبل از آنکه طوفان بیاید.

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 21:47 توسط هیهات|

اما

   با این همه

تقصیر من نبود

                که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده ی تو رد شدم


اصلا نه تو، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست


از خوبی تو بود

                که من

                      بد شدم!

می گویم:

احساس می کنم با من قهر کرده ای... وقتی اشک هایم آن بالا نشسته اند و پایین نمی آیند.

گفته اند:

هرچه بیشتر میگذره بیشتر می ترسم. هر دقیقه که میگذره انگار کسی یه سنگ میذاره رو دوشم... از دیشب تا حالا هزارتا سنگ جمع شده اینجا.

سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار - مصطفی مستور

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 19:11 توسط هیهات|


آخرين مطالب
» شبگرد - هوشنگ ابتهاج (سایه)
» در من... - سایه
» تهران!
» شب انتظار - محتشم کاشانی
» آغاز داستان - مهدی فرجی
» چشم زخم - محمد مهدی سیار
» اختاپوس ها - فاضل نظری
» با این همه - قیصر امین پور
» افسانه - صائب تبریزی
» رو به راه - عبدالرضا رضایی نیا


Design By : Pichak